
چقد خوووب و هیجان انگیزهکه تو این شلوغیا و دورنگیا و بین بعضی ازین مردمون بی عشقیهو تو اتوبوس بطور کاملا اتفاقی، معلم زبان اول راهنماییتو ببینیوقتی اتفاقی بغل دستت میشینه و ازت سوال میپرسهبعدش تو میگی ببخشید شما معلم نیستین؟معلم زبان؟مدرسه هاجر؟...بعد باهاش در طی مسیر حرف بزنی...از درس و دانشگاهت بپرسه...تو از معلما ازش بپرسی....اونم بگه که یکیشون که از قضا تو اونموقع عااااشقش بودی،سرطان گرفته و فوت کرده...و تا برسی خونه چشمات صد دفه پر اشک بشه....!عجب دنیاییه...پر از روزای رنگی، خاکستری و سیاه......به احترام همه معلمامون...که با هر کدوم کلی خاطره ها داریم......
ادامه مطلب